از این به بعد تنها ادامه می دهم ، تنها در زیر باران . . . حتی به درخواست چتر هم جواب رد می دهم و گوشه ای می اندازمش ! میخواهم تنهایی ام را به رخ این هوای دو نفره بکشم ! باران نبار من نه چتر دارم نه یار !
هر چند مال من نشدي ولي ازت خيلي چيزا ياد گرفتم ... ياد گرفتم به خاطر کسي که دوسش دارم بايد دروغ بگم.
مرا پیر می کند ...
شب ولادت ميترا ،الهه ي مهر.بر آن شويم همانند پيشينيان اهريمن وجودمان را مغلوب ساخته تا روشنايي مهر و محبت در دلمان.جوانه زندو بذر عشق و دوستي طولاني ترين شب سال را منور کند ...
خسته بود...! آنقدر خسته که یادش رفت بعد از اخرین پک... سیگارش را به پایین پرت کند نه خودش را...!!!؟؟ سکوت سرد این روزها را مگذار به حساب آرامشم گاهی وقتا سکوت در آرامش اتفق می افتد...! الفبای درد از لبم می تراود نه شبنم ، که خون از شبم می
تراود سه حرف است مضمون سی پاره ی دل الف ، لام ، میم از لبم می
تراود چنان گرم عشقم که آتش به جای عرق از تبم می تراود ز دل بر لبم تا دعایی بر آید اجابت ز ِ هر یاربم می تراود ز دین ِ ریا بی نیازم ، بنازم به کفری که از مذهبم می تراود دلم به بهانه ی همیشگی گریست بگذار بگرید و بداند... هر آنچه خواست همیشه نیست..... دلت که تنگِ یک نفر باشد... خودِ
خدا هم بیاید تا خوش بگذرد و لحظه ای فراموش کنی! فایده
ندارد... تو
دلت تنگ است... دلت
برای همان یک نفر تنگ است... تا نیاید... تا
نباشد... هیچ
چیز درست نمی شود کاش..... تو این دنیا یکی تنهایی من و به خاطر تنهایی خودم میخواست نه این که از تنهایی من تنهایی خودشو پرکنه..... لئوناردو داوينچي هنگام
كشيدن تابلوي شام آخر دچار مشكل بزرگي شد: ميبايست نيكي را به شكل عيسي و بدي را
به شكل يهودا، از ياران مسيح كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير ميكرد.
كار را نيمه تمام رها كرد تا مدلهاي آرمانيش را پيدا كند. روزي در يك مراسم
همسرايي، تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از آن جوانان همسرا يافت. جوان را به
كارگاهش دعوت كرد و از چهرهاش اتودها و طرحهايي برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام
آخر تقريبأ تمام شده بود؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود.
كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار ميآورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند. نقاش پس از روزها
جستجو، جوان شكسته و ژندهپوش و مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش
خواست او را تا كليسا بياورند، چون ديگر فرصتي براي طرح برداشتن نداشت. گدا را كه درست نميفهميد
چه خبر است، به كليسا آوردند: دستياران سرپا نگهاش داشتند و در همان وضع، داوينچي
از خطوط بيتقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه
برداري كرد. وقتي كارش تمام شد،
گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشمهايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را
ديد و با آميزهاي از شگفتي و اندوه گفت: «من اين تابلو را قبلأ ديدهام!» داوينچي با تعجب پرسيد:
«كي؟» دیگر برای گفتن بهانه نیست! خشک است گلوی حرف های هر روزی ! از چه بگوییم ؟ از عشق ؟ از امید ؟ از روزهایی که در فرار می گذرد ؟ از چه بگوییم؟ از تیک و تاک ساعت و چهار سوی یک اتاق
و تنهایی ؟ یا از شبهایی که جای روز می شود و روزهایی که هیچ ؟ در پی چه باشیم؟ آینده ای نامعلوم؟ حقهایی که می خورند و یا عشقهایی که
می کشند ؟ کدام ؟ تنها می بینیم ٬ سکوت می کنیم و می
شکنیم !!! با اینهمه ٬ تنها یک کاش باقی می ماند ... کاش هیچگاه بزرگ نمی شدیم ... تقدیم به معلم مهربونم که هنوز اولین کلمه ای که رو تخته نوشت ـ"آ"ـ رو یادمه وـلذت یاد گرفتن و در من نهاد ومن تا همیشه یادش را به خوبی میبرم و تقدیم به همه ی همکلاسی هام چه اونایی که منو یادشونه چه اونایی که منو از یادشون بردنو چه عزیزی که از دست دادم. کاس میدانستی..... بعضی حرف ها را مثل درد باید کشید نه نوشت....؟؟ دوباره سیب بچین حوا.... من خسته ام؟ بگذار از این جا هم بیرونمان کنند شب ها ؛ به پهلو مي خوابم و پاهايم را در شكم جمع ميكنم ، جنين گونه ! با اين اميدكه فردا ، با طلوع آفتاب متولد شوم ... اما در عجبم كه سالهاست بستر ، ...مرا آبستن است ! و من ، گستاخانه نه سقط مي شوم نه متولد میخواهم از زمین بروم گم شوم همین حتی برای حاثه هیزم شوم همین شیطان شوم دروغ بگویم دوباره با ابلیس درد غرق تفاهم شوم همین اول کلاغ.بعد مترسک و بعد هم در دست های مزرعه هیزم شوم همین تابوس نسل عاطفه را حفظ میکنم محکوم زیر موج تلاطم شوم همین با بغض خیس پنجره قهرم و بهتره هرچه سریع تر بروم گم شوم همین... ای دوست من من آن نیستم که مینمایم نمود پیراهنی که به تن دارم خورشیدم وشهاب فبولم نمیکند سیمرغم وعقاب قبولم نمکند ای روح بی قرار چه بر طالعت گذشت عکسی شدم که قاب قبولم نمی کند خدای خوبم....!!! هرگز کسی را به آنچه قسمتش نیست عادت نده....!!! حال و هوای غریبی است از سقف اتاقم تنهایی چکه میکند... چه کسی سرنوشتم را این چنین رقم زد...؟
چرا این چنین گنگ و نا مفهوم...؟چرا این چنین در هم و چرا این گونه خط خطی؟! آیا این خودم بودم؟! یا خدایم نخواست همچو دیگران باشم؟! از این سرنوشت خط خطی درماندم.سرانجام چه خواهد شد و مرا به کدام سوی خواهد کشاند! این بود که سکوت آینه ی قلبم شکسته شد... پس سلامی از سوی قلبم نخست به آن که سرنوشتم را بر روی آینه ی قلبم حک کرد. سپس به تمام دوستای گلم که لطف می کنید و به وب من سر می زنید.
در این خانه ندانم به چه سودا زد ورفت
خواست تنهایی مارا به رخ ما بکشد
تعنه ای بردر این خانه ی تنها زد ورفت

ياد گرفتم هيچ وقت هيچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره.
ياد گرفتم تو زندگيم به اون که بفهمم چقدر دوسم داره هر روز دلشو به
بهونه اي بشکنم.
ياد گرفتم گريه هاي هيچ کس رو باور نکنم.
ياد گرفتم بهش هيچ وقت فرصت جبران ندم.
ياد گرفتم هر روز دم از عاشقي بزنم ولي خودم عاشق نباشم ...
خوب ياد گرفتم نه ؟ معلم خوبي هستي
قبرستان دلم،هر روز، سالگرد واژه های امید را جشن می گیرد ...!!
پریشانی ام، مدت هاست واژه ها را زیر لب نگران کرده ...
عرابه ی چشم ها ، پلک در پلک ، روی قلبم تظاهرات می کند !!!
به تلاطم افکار پریشانم قسم، میان این همه ابر دل گیر ، ...
بد جوری هوس پرواز کرده ام !!!
نه سرخي انار نه لبخند پسته نه شيريني هندوانه
بي تو يلدا زجر آور ترين شب دنياست
بي من يلدايت مبارک
يلدا مبارک


اولین روز دبستان بازگرد
کودکی ها شاد و خندان بازگرد
بازگرد ای خاطرات کودکی
بر سوار اسب های چوبکی
خاطرات کودکی زیبا ترند
یادگاران کهن مانا ترند
درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود
درس پند آموز روباه و خروس
روبه مکار و دزد چاپلوس
کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود
روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است
با وجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید
تا درون نیمکت جا می شدیم
پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم
کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفترهامان به رنگ کاه بود
مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی بابا روی برگ
همکلاسی های من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید
همکلاسی های درس و رنج و کار
بچه های جامه های وصله دار
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود
کاش می شد باز کوچک میشدیم
لااقل یک روز کودک میشدیم
یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش
ای معلم نام و هم یادت به خیر
یاد درس آب و بابایت به خیر
ای دبستانی ترین احساس من
باز گرد این مشق ها را خط بزن
راست مي گويي
امروز عمر تقويم كوچك جيبي ام تمام مي شود
و ديگر كسي سراغي از او نمي گيرد.
تمام ديشب تقويمم را ورق مي زدم و دنبال خودم مي گشتم؛
دنبال روزي كه يك سر و گردن از روزهاي ديگر بالاتر باشد.
دنبال روزي كه من در آن روز كاري كرده باشم!!
كاري كه . . .
ورق هاي تقويم من اما،
خالي و بي حوصله اند.
هيچ جاي آن هيچ خبري از من نيست.
من هيچ روزي را امضا نكرده ام،
هيچ روزي به ياد من نمي اد
امروز تقويم ديگرم تازه متولد مي شود،
مثـل خـود مـن....!!!؟؟
حرفهاي زياديست که بايد از نو مرور کنم.
کاش امروز باران ببارد...باران!
حالا بيا از اول بشماريم.
من حافظهء خوبي ندارم
تو چي؟
پشت ديوار مي مانم
براي در يافتن تمام سوالي که
هنوز نمي دانم چيست!
اين همه علامت تعجب را از جلوي من وردار.
هنوز قدرت اين را دارم که خودم باشم...
خودم بمانم.
نمي دانم اين همه ترس،
اين همه اضطراب زادهء کدام
نداشتني است که در من افتاده!
نمي دانم از چه بابت است
دلهره يي که گاه اگر هم نباشد،
احساس مي کنم چيزي کم دارم
تو اگر دانستي.....
گوش ميکنم .
منطقم از کار ميفتد
من براي باور هر چه روياست ،
زود باورم.
| Design By : RoozGozar.com |



